آرش عباسی، نویسنده، کارگردان و بازیگر تئاتر و مؤسس گروه نمایش موج که به تازگی دوره‌ی تحصیل خود را در رشته‌ی ‌قواعد تئاتر در دانشگاه بولونیا به پایان رسانده و به ایران بازگشته است، طی ماه‌های گذشته، پروژه‌ی بینافرهنگی «ساختن از هیچ» را در مرکز مطالعات قشقایی برپا کرد و در ادامه، نمایش «ویولن تایتانیک» را به کارگردانی پیترو فلوریدیا و حمایت و تهیه‌کنندگی خود در کارگاه دکور بنیاد رودکی به صحنه برد. تلاش‌های اخیر او و نگاه تازه‌اش در عرصه‌ی تئاتر، بهانه‌ی این گفت‌وگو شد.

قبل از اینکه از غافلگیری‌ام با تماشای نمایش «پدران، مادران، فرزندان» بگویم که نویسنده و کارگردانش بودید، بیایید مرور کنیم.. زمانی که نمایشنامه‌ی داستان عامه پسند در مجله‌ی ادبیات نمایشی سیمیا چاپ شد و بعدتر نمایشنامه‌های باد که می‌نویسد، ورود آقایان ممنوع، لابی، پدرانه، غریبه، همه چیز درباره‌آقای ف و … و … که هر کدام فرم و فضای خاص خودش را دارد؛ اما در همه‌ی آن‌ها چیزی هست که منِ مخاطب را ترغیب می‌کند برای خواندن و تماشای کار بعدی این نویسنده. یک دیالوگ خاص،‌ موضوع قابل توجه و یا فضا و حس و حالی که به یادماندنی بوده و این یقین را ایجاد کرده که آرش عباسی دغدغه‌اش تئاتر است. از متن‌های گذشته بگویید تا برسیم به تجربه‌های اخیر.. البته نمایشنامه‌های قبلی‌ را بازتولید هم کرده‌اید.

بازنگری می‌کنم و دوباره به آن‌ها برمی‌گردم. حس می‌کنم دنیای نمایشنامه‌نویسی و یا فراتر از آن، دنیای تئاتری من به دو بخش تقسیم شده است. البته این توضیح را بدهم که این گفتنِ دنیای تئاتری من، اصلاً نشان دهنده‌ی این نیست که خودم فکر می‌کنم دنیایی دارم؛ هر کسی برای خودش یک جغرافیایی دارد و من هم درباره‌ی جغرافیای خودم حرف می‌زنم، درباره‌ی چیزهایی که جسته و گریخته خلق شده یا من نوشتم و کار کردم؛ خوب یا بدشان را کار ندارم، به هرحال تعدادی هستند که به شمارش می‌آیند. از سال ۶۹ که تئاتر را از مدرسه شروع کردم و به سرعت وارد تئاتر حرفه‌ای شهرم شدم تا سال ۹۱ که از ایران رفتم برای تحصیل و با دنیای تازه‌ای آشنا شدم. یعنی به قبلِ رفتنم از ایران و بعدِ رفتنم تقسیم شده است. شما بحث را با نمایشنامه‌نویسی شروع کردید؛ ولی نکته‌ی جالبی که الآن باید بگویم این است که آخرین نمایشنامه‌ای که نوشتم مربوط به زمانیست که هنوز از ایران نرفته بودم. شاید باورش سخت باشد که در طول این چهار، پنج سال اخیر، هرگز نتوانستم چیزی بنویسم و تقریباً شما الآن دارید با یک نمایشنامه نویس ماضی حرف می‌زنید.

خیلی خوب است درباره‌ی همین تغییر نگاه صحبت کنیم که شاید نقطه‌ی عطف آن، نمایشنامه‌ی آفتاب از میلان طلوع می‌کند باشد؛ به خاطر اسمش و تلاشی که پشتش بود برای دعوت از آقای محمد مطیع به ایران و بازی در آن کار.. خواسته‌ای که مصرانه به انجام رساندید.

البته خیلی سخت بود؛ ولی لذتش هم بود.

700788_orig

صحنه‌ای از اجرای نویسنده مرده است، ۱۳۹۱

خیلی دلنشین است پیدا کردن آدم‌ها و حس‌های مشترک به‌خصوص در کار تئاتر که همه‌ی این‌ها به تماشاگر منتقل می‌شود.

بله، کاملاً درست است. آفتاب از میلان طلوع می‌کند در واقع پیش‌زمینه‌ای بود برای رفتنم. اول اینکه قصه‌اش مهاجرت بود و از هم پاشیدن یک زندگی در دهه‌ی شصت که دهه‌ی مورد علاقه‌ام است در تئاتر و سینما و داستان؛ ولی در این لحظه می‌توانم بگویم که هیچ چیز قطعیت ندارد. وقتی درباره‌ی نوشتن حرف می‌زنیم، درباره‌ی تئاتر کار کردن حرف می‌زنیم، نمی‌توانیم با قطعیت چیزی بگوییم چون ما تغییر می‌کنیم. من یک دوره‌ای می‌گفتم نمایشنامه اصلی‌ترین مسأله‌ی تئاتر است و تا نمایشنامه درست نباشد، هیچ چیز درست پیش نمی‌رود. الآن اصلاً به این اعتقاد ندارم و هیچ وقت باورم نمی‌شد که روزی اینجوری فکر کنم و به جایی برسم که مثلاً یک شبی قبل از خواب، به نمایشنامه فکر نکنم و یا چند خطی ننویسم؛ ولی الآن مدت‌هاست که این اتفاق افتاده و دیگر برایم عادی شده به نمایشنامه‌نوشتن فکر نکنم! ننوشتن برایم عادی شده! یک دوره‌ای نمایشنامه‌هایم پشت سر هم داشت اجرا می‌شد. این‌ها را یک دفعه ننوشته بودم، در طول سالیان می‌نوشتم و هرکدام پروسه‌ای طولانی داشتند. مثلاً ورود آقایان ممنوع، شش سال طول کشید و یا همین آفتاب از میلان طلوع می‌کند.. یادآوری لحظه‌هایی که داشتم می‌نوشتمش، هم لذت‌بخش است و هم دردناک. با شور و هیجان خاصی می‌نوشتم و فکر می‌کردم چه کار خارق‌العاده‌ای خواهد شد؛ ولی هرگز آن چیزی که می‌خواستم نشد و یا نویسنده مرده است، پروسه‌ی طولانی مدتی داشت تا نوشته شد؛ حتی یک‌بار رهایش کردم، دو سال وقفه افتاد در نوشتنش و دوباره به آن برگشتم. داستان عامه پسند هم همین‌طور بود و این‌ها شاید مربوط به سنی است که آدم شوق نوشتن دارد، شوق دیده شدن و مطرح شدن. الآن که در آستانه‌ی چهل سالگی هستم و دنیا برایم تغییر کرده، نگاهم با زمانی که در ۲۳ سالگی بودم، قابل قیاس نیست. در آن زمان فکر نمی‌کردم که مثلاً نمایشنامه‌ی زیرزمین قرار است چاپ شود و حدود سی بار با کارگردان‌های مختلف اجرا شود.

2172884_orig

الهام شعبانی و بهنام شرفی در نمایش زیرزمین، ۱۳۹۴

یک اجرا هم خودتان اینترنتی انجام دادید

بله و انواع و اقسام اجراها با مدل‌های مختلف از این نمایشنامه روی صحنه رفت؛ ولی زمانی که آن را می‌نوشتم به این فکر نمی‌کردم. تصورم این بود که در نهایت یک‌بار اجرا می‌شود و تمام. می‌خواهم بگویم اگر آدم تصور کند اثری که می‌نویسد، ممکن است اتفاق خاصی برایش بیفتد و ماندگار شود، سخت‌تر می‌نویسد، کم‌تر می‌نویسد، درست‌تر می‌نویسد. الآن احساسم این است تا ایده‌ای نباشد که من را تمام و کمال به لذت برساند، چه دلیلی دارد نوشتن؟ محتاط و محافظه‌کار شده‌ام. وقتی سن بالا می‌رود، قدرت ریسک‌پذیری انسان کم می‌شود.

ولی نمی‌شود در چهل سالگی برگردیم و کارنامه‌ی بیست‌سالگی‌مان را قضاوت کنیم. اگر یک نویسنده از همان قدم اول بخواهد حرف آخرش را بزند، این تغییرها و این بالا و پایین‌ها دیگر وجود نخواهد داشت. اینکه منِ مخاطب، امروز مرور می‌کنم و می‌بینم این نویسنده از آنجا شروع کرده و الآن به اینجا رسیده، وقتی جهت‌گیری او را در کارهایش نسبت به تغییرات و دگرگونی‌های زندگی می‌بینم، قشنگ و باارزش است. اثر هنری، لو دهنده‌ی درونیات هنرمند است و کنار هم قرار دادن آثار یک هنرمند بر اساس سیر تاریخی‌اش، زندگی‌نامه‌ی اوست.

کاملاً درست است. حرفم این است الآن دیگر مثل آن دوره نمی‌نویسم.

8857323_orig

جودیت مولکو و صنم نادری – پدران، مادران، فرزندان

خاطرم است سال‌ها پیش می‌گفتید تحصیل را دوست دارید چون تدریس را دوست دارید و بعدها برای تحصیل به ایتالیا رفتید و اخیراً پروژه‌ی «ساختن از هیچ» را در مرکز مطالعات قشقایی برگزار کردید با دعوت از استادی که در آنجا از او آموخته بودید. از تجربیاتتان در ایتالیا بگویید و انگیزه‌ی برپایی پروژه‌ی «ساختن از هیچ»

از خوش‌شانسی‌های بزرگ من در زندگی تئاتری‌ام این بوده که در شهری زندگی می‌کردم که شهرداری‌ آنجا با رومئو کاستلوچی قرارداد نوشته بود به مدت یک ماه، هر آنچه دارد و تولید کرده است را در آن شهر اجرا کند؛ از اپرای خیلی عظیمش تا یک پرفورمنس کوچولو در نقاط مختلف شهر، از سالن بزرگ شهر که مثل تالار وحدت است تا یک سالن سینما، خانه‌ی متروکه و سالن‌های ورزشی مثل سالن والیبال و بسکتبال و من این فرصت بزرگ را داشتم که تک تک این اجراها را ببینم و با جهانی شگفت‌انگیز و رنگین‌کمانی از کارهای مختلف رومئو کاستلوچی از نزدیک آشنا شوم. من یکی از کسانی بودم که به خاطرش سفر نکرده بودم؛ ولی برای تماشای هر اجرا، کلی آدم‌هایی را می‌دیدم که مثلاً یک ساعت پیش از فرودگاه رسیده بودند. بعد من هر کاری را که دیدم، مشاهداتم را با عکس و شرح و یادداشت، روی صفحات مجازی‌ام گذاشتم تا دیگران هم ببینند. این همیشه از دغدغه‌هایم بوده که هر چه آموخته‌ام، زمینه‌ای فراهم کنم تا به دیگران هم منتقل شود و آن‌ها هم یاد بگیرند. دو تا از افرادی که در ایتالیا، شیوه‌ی کارشان برایم خیلی جذاب بود، یکی پیترو فلوریدیا بود که اجرای ویولن تایتانیک را از او دیده بودم و بعد از پنج سال توانستم هماهنگ کنم به ایران بیاید و کارش را در اینجا نیز اجرا کند و دیگری انریکو پیتوتزی بود که از کلاس‌هایش در دانشگاه خیلی چیزها یاد گرفتم و بعد از همان جلسه‌ی اول همه‌اش با خودم می‌گفتم چقدر بچه‌های ایران نیاز دارند به چنین کلاسی و تمام تلاشم را کردم که به ایران بیاید و کارگاهش را که بر اساس تکنیک‌های کاستلوچی بود، در اینجا نیز برگزار کند. البته خیلی سنگین بود برایم به خصوص اینکه ده روز مانده به برگزاری ورک شاپ، از طرف جشنواره‌ی فجر که قرار بود برگزارکننده‌اش باشد، کنسل شد.

و شما این ورک شاپ را کنسل نکردید

می‌توانستم کنسل کنم؛ ولی اخلاقی نبود. چون او که با جشنواره‌ای در تماس نبود، با من در تماس بود و روز اول تقویمش را مقابلم گذاشت و گفت من تمام طول سالم پر هست و فقط می‌توانم از تعطیلات سال نوی خودم که قرار با خانواده‌ام بگذرانم بزنم و بیایم که خیلی لطف بزرگی بود و من قول دادم جبران کنم که هیچ جبرانی هم نکردم و حتی قادر به پرداخت ریالی دستمزد به این دو استاد هم نشدم و این خیلی دردناک و سخت بود برایم؛ اما وقتی بچه‌هایی که در کارگاه شرکت کرده بودند، می‌گفتند با این کارگاه پنج روزه، مسیر ذهنی‌مان عوض شد و شناختی که نسبت به تئاتر داشتیم، گسترده شد، خستگی از تنم درآمد. یعنی وقتی چشم‌های این بچه‌ها جلسه‌ی آخر برق می‌زد از خوشحالی برای به‌دست آوردن چنین تجربه‌ای، برای من اصلاً… این احساس را با هیچ پولی نمی‌توانم مقایسه کنم و آن پولی هم که من خرج کردم، بالاخره برمی‌گردد.

3134539_orig

ایوب آقاخانی و لادن مستوفی – نویسنده مرده است، ۱۳۹۱

و «ویولن تایتانیک» به ایران هم آمد که قبل از آن در فرانسه، برزیل، لهستان و … اجرا شده بود و احتمالاً در هر منطقه بر اساس فضا و مهاجرهای همان جا کار شده است.

دقیقاً. پیترو فلوریدیا می‌گفت چون در کشتی تایتانیک کسانی هم بودند که در واقع از قشر طبقه‌ی سوم جامعه بودند و اکثرشان مهاجر بودند و با دنیایی از آرزوها سفر می‌کردند که به یک مکان بهتر برسند و زندگی‌شان متحول شود، پس من آدم مهاجر می‌خواهم. گفتم ما مهاجر نداریم اینجا و ایران کشور مهاجرپذیری نیست فقط افغان‌ها هستند و او هم کار را بر اساس آن‌ها تنظیم کرد.

در این اثر، تماشاگر خیلی درگیر اجرا می‌شود. با توجه به بحثی که همیشه مطرح است که تماشاگر ایرانی منفعل است، همراهی تماشاگر ایرانی با نمایش ویولن تایتانیک چگونه بود؟ شبی که من اجرا را دیدم، در صحنه‌ی غرق شدن بچه‌ها، جایی که دست‌هایشان را از توی آب برای کمک گرفتن دراز کرده‌اند، خانمی زد زیر گریه و کاملا به هم ریخت؛ ولی خیلی‌ها هم دست و بالشان بسته بود و یا شاکی بودند از اینکه مدام جابه‌جا می‌شوند.

بله خیلی‌ها گارد می‌گیرند چون عادت کرده‌اند لم بدهند روی صندلی و با خیال راحت نمایش را ببینند؛ ولی عده‌ی بسیاری هم استقبال می‌کنند و اصلاً دنبال همین هستند و برایشان خیلی هیجان‌برانگیز است که چنین شکلی از اجرا را تجربه کنند چون ما در تئاترمان، چنین اجراهایی کم‌تر داشته‌ایم و معمولاً تئاتر برای کارگردان‌های ما در سالن اتفاق می‌افتد که این هم یک شکل است؛ اما نفس تئاتر قرار نیست با سالن نمایش، نور، پرده‌ی نمایش و … اتفاق بیفتد. کسانی هستند مثل همین کاستلوچی که نمونه‌ی بسیار درجه یکی است، مثلاً من اپرای پارسیفال را در تئاتر مرکزی شهر دیدم که یک سالن باشکوه است و دو روز بعد رفتم یک کار دیگر از کاستلوچی را در یک باشگاه ورزشی در یک جای متروکه روی زمین سرد نشستم و دیدم و یا اجرای دیگری که در یک خانه‌ی قدیمی در حال بازسازی بود با گچ و … دنبال چنین فضایی بود و سالن باشکوه به دردش نمی‌خورد؛ ولی ما اینطوری فکر نمی‌کنیم و یا اگر فکر کنیم، اغلب ژستی پشتش هست. مثلاً در گالری اجرا می‌کنیم و اگر بگویند بیا برو جلوی تئاتر شهر در محوطه‌ی باز کار کن، می‌گوییم مگر من خیابانی کار هستم؟ یعنی همه چیز را دسته‌بندی می‌کنیم. چون نفس تئاتر کار کردن، اولویت نیست و دومی و سومی است. الآن هم که پول درآوردن، حرف اول را می‌زند در تئاتر ما و همه چیز دارد بدتر می‌شود. اگر تئاتر درست باشد و همه کسی فضای کارکردن نداشته باشد، این فضای کارکردن نداشته باشد ممکن است برداشت خطرناکی شود،‌‌ منظورم محدودیت نیست، قانون باید داشته باشد، من باید به یک مرحله‌ای رسیده باشم که سالن بزرگ شهر را، تئاتر حرفه‌ای را در اختیارم قرار دهند. باید سلسله مراتبی باشد که طی شود.

با توجه به نمایش ویولن تایتانیک با شکل اجرای خاصش، چه ویژگی‌هایی در اجراهایی که سال‌های اخیر دیده‌اید، نگاه شما را به عنوان یک نویسنده تحت تأثیر قرار داده است؟

در اغلب کارهایی که در ایتالیا دیدم، متن حرف اصلی را نمی‌زد و اتفاق اصلی روی صحنه می‌افتاد، نه در خانه‌ی نویسنده و من اسمش را گذاشتم: «نوشتن روی صحنه» یعنی نویسنده بیش‌تر از آنکه با کاغذ و قلمش سروکار داشته باشد، با اتفاقات روی صحنه کار دارد. در واقع نوشتن، شفاهی می‌شود که بعد ممکن است مکتوب هم بشود؛ اما در روی صحنه شکل دیگری از نوشتن اتفاق می‌افتد. مثلاً من درست است که گفتم چیزی ننوشتم؛ اما پدران، مادران، فرزندان را به همین شکل نوشتم. با یک ایده شروع کردم و رفتم روی صحنه. در تمرین‌ها متن شکل گرفت و نوشتم و هر اپیزود را رتوش کردم. این شکل خیلی درستی است که کارگردان مؤلف باشد؛ اما گاهی کارگردان ایده‌ای دارد و با یک نویسنده در میان می‌گذارد و آن وقت نویسنده بیش‌تر عمل دراماتورژی را انجام می‌دهد در صحنه و به تحلیل کارگردان کمک می‌کند.

و نمایشنامه‌ی عشق‌های بال‌دار که اخیراً نمایشنامه خوانی کردید..

یک نمایشنامه‌ی قدیمی است که پنج سال پیش نوشته شده در اوج نوشتن‌هایم؛ ولی هنوز فرصت اجرایش پیدا نشده است.

_3883297_orig

احمد مهرانفر – همه چیز درباره‌ی آقای ف، ۱۳۸۸

ولی نمایشنامه‌ای است که با نگاه امروزتان هماهنگ است که بعد از پنج سال، نمایشنامه‌خوانی‌اش کرده‌اید و در آینده هم اجرایش خواهید کرد.

بله و خیلی هم دوستش دارم. به خاطر این‌که شکلی از نمایشنامه‌نویسی است که شاید دیگر به طرفش نروم؛ اما برایم دوست داشتنی است همچنان رئالیستی در آن وجود دارد که خیلی جذاب است برایم. تجربه‌ی نوشتن کلی نمایشنامه‌ی دیگر در این شکل، پشتش هست و به هرحال یک پختگی شاید در آن وجود داشته باشد که دوستش دارم و با اینکه دیگر در آن فضاها نیستم، واقعاً لحظه‌شماری می‌کنم برای اجرا کردنش و نیز همچنان مشتاقم کارهایی را که دلم می‌خواهد بنویسم و باز خلوت نویسندگی را تجربه کنم؛ اما حالا با علم به اینکه نقطه‌ی پایان را توی متن نگذارم.

حتی با علم به اینکه آن متن را کسی دیگر کارگردانی کند؟

بله حتی با علم به اینکه کاگردان کسی دیگر باشد. در نویسنده مرده است، یک دیالوگی هست که آن موقع واقعاً بهش اعتقاد داشتم. می‌گفت: «نویسنده کارش تموم شده، نویسنده مرده.. از لحظه‌ای که متن رو به کارگردان می‌ده، خودش تموم شده.. »

زنده باشند همه‌ی ‌نویسنده‌ها.

 

امتیاز به گفتگو
امتیاز شما ۱۴ آرا
۷.۶